بیست ماهگی آترین به روایت تصویر . . .
تو خودت نمره ی بیستـــــــــــــــــــــــــــــی تو مثل هیچ کسی نیستــــــــــــــــــــــــــــــی همین الان یهووووووی آترین عسلی مامان این روزا حسابی ووروجکانه هاش زیاد شده و با تغییر فصل و آب و هوا خورد و خوراک و خوابت تغییر کرده. حسبی من وبابایی درگیر این مسایل هستیم و کم کمک داریم برای از شیر گرفتن شما آماده میشیم. نازنین دختری من تمام حروف انگلیسی رو به ترتیب و با تلفظ درست هم میگه و هم میخونه. دایره لغات انگلیسی و فارسیش روز به روز بیشتر میشه. هزاااااااز ماشاالله به دختر باهوشم. اعد...
نوزده ماهگی آترین به روایت تصویر . . .
خنده های دلبرانه ی آترین عسلی قبل از در در آترین در شهربازی امیر آترین و اسباببازی های مورد علاقه اش (قطار و آمبولانس) باغ پرندگان و کنجکاوی های نازنین بانوووو آترینم مجذوب اردکا و مرغابیا شده ...
دومین نوروز سه نفره ی ما . . .
امسال خونه ی پر مهر ما حال و هوای عیدانه ی کاملا متفاوتی داره، با قدم های کوچیک و دست های مهربون و خنده های دلنشین فرشته ی زمینی مون برای سال جدید و تجربه ی لحظه های قشنگ تر آماده میشیم و تو هر ثانیه لطف خدا رو با دل و جون شکرگزار هستیم. . . امسال لحظه ی سال تحویل ساعت 2:15:11 بود و شما لالا بودی نازنین دخترم امیدوارم سالیان سال لحظه ی تحویل سال برای تو همراه با سایه لطف خدا و سلامتی و سعادت و سرور و سربلندی و سراسر عشق و سرشار از نشاط سپری بشه ...
ماه هجدهم آترین به روایت تصویر . . .
دااااااااااااااااااااااااااااااااااالــــــــــــــــــــــــی دالـــــــــــــــــی فرشته ی یکسال و نیمه من!! 540 روز یعنی تقریبا 12960 ساعت از اولین دیدارمون میگذره . میخوام بدونی سعی کردم به بهترین شکل برای تو سپری بشه. نه فقط بخاطر تو، بخاطر خاطره ی کوچولو و معصموم درون خودم. سعی کردم برای اون هم مادر باشم و ناراحتی های قبلش رو براش کمرنگ کنم. . . . این روزا دلیل برای خوشحالی من کم نیست!! دنیای اطرافت رو از زبون خودت برام تعریف میکنی، با کلمات معنا داری که میگی و اشاره های شیرین خودت خواسته هات رو نه تنها از من بلکه از همه طلب میکنی و هر روز به دنبال یه کشف تازه و توصیف اونی. همه ی این ها یعنی من موفقم!!! بله ت...
ماه هفدهم آترین به روایت تصویر . . .
پارک گردی شبانه . . . ووروووووجکانه با میز کامپیوتر . . . فضولچه و مقنعه ی نماز مادری . . . دومین دوچرخه ی تجربه شده . . . شب زنده داریه دلبرانه . . . ...
خدا. . .
گر نگه دار من آن است که من می دانم شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد برادران یوسف وقتی میخواستند یوسف را به چاه بیفکنند یوسف لبخندی زد! یهودا پرسید : چرا خندیدی؟؟ این جا جای خنده نیست؟!! یوسف گفت : روزی در این فکر بودم که چگونه کسی می تواند به من اظهار دشمنی کند با وجود چنین برادران نیرومندی !!! اینک خداوند همین برادران را بر من مسلط کرد تا بدانم که غیر از خدا تکیه گاهی نیست. چاه نشینی امروز من تاوان تکیه دادن به خلق خداست . . . ...
یخی که عاشق خورشید شد . . .
زمستان تمام شده و بهار آمده بود. گلها و گیاهان، یکی یکی سرشان را از خاک بیرون میآوردند. تکهی یخ کنار سنگ بزرگ نشسته بود. تمام زمستان سرش را به سینهی سنگ گذاشته بود؛ جای خوبی برای خوابیدن بود. باد سردی که از کوه میوزید، تن یخ را سفت و محکم کرده بود. تناش شفاف و بلوری شده بود. چند روزی بود تکهی یخ احساس میکرد چیزی تناش را قلقلک میدهد. یک روز آرام چشمهایش را باز کرد و از لابهلای شاخههای درختی که کنارش بود، نوری دید. کنجکاو شد و به درخت گفت: «کمی شاخههایت را کنار میزنی؟» درخت با بیحوصلگی شاخههایش را کنار زد. تک...
آترین جونی ، هنرمند کوچک . . .
یکی از راه هایی که میتونم باهاش خودم رو آروم کنم نقاشی کردنه امیدوار بودم تو هم علاقه مند باشی و بتونی با رنگ ها ارتباط برقرار کنی، اما دقت که کردم متوجه شدم توی دفتر نقاشی زود خسته میشی و کم نقاشی میکنی از دوران دانشجوییم انواع مقوا و کاغذ داشتم، تصمیم گرفتم برات مقواهای بزرگ بیارم و اول خودم برات نقاشی بکشم و توضیح بدم؛ که خدا رو شکر با این کار تو هم بعد از من شروع کردی به تعریف کردن و خودت برای خودت خط هایی میکشیدی که من قبلا ندیده بودن بتونی بکشی خیـــــــــــــــــــــــلی خوشحالم؛ خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــلی اینم نتیجه ی خلاقیت من و هنرنمایی شما عسل خانومی مـــ...










